ذهن آگاهی
در مقالات مربوط به ذهنشناسی متوجه شدیم که ذهن ما فضا و بستری برای پدیدهها و حالات ماست. فهمیدیم که ذهن لایهلایه است و لایههای تشکیل دهندهی ذهن “آگاهی” هستند. متوجه شدیم که افکار ما تماماً برای ما نیستند و بسیاری از افکار “خودآیند” هستند. یعنی ما تا به خودمان میآییم، میبینیم که بدونِ انتخابِ خودخواسته و بیاراده، درگیر یک فکر بودیم. به این شکل که افکار به ذهن ما خطور میکنند، احساسات و هیجانها ظهور میکنند و ما به طور ناخودآگاه واکنش نشان میدهیم و اعمال ما و تمامی کارهای ما، طبق این هیجانات و احساسات انجام میشود.
این حالت زمانی برای ما رخ میدهد که در “حـال” نیستیم و اکنونِ ما درگیر آینده و گذشته است. فهمیدیم که نمیتوانیم جلوی افکارِ خودآیند را بگیریم و تا فکری به ذهن ما خطور میکند، ما آن را ادامـه میدهیم. به مفهوم “هـویـت” پی بردیم و متوجه شدیم که ما با پدیدهها و حالات ذهنی خودمان “عـمـل” میکنیم، “شـرطــی” میشویم، سپس “عـادت” میکنیم و به آنچه عادت کردیم “هـویـت” مییابیم.
در نهایت به این سؤال رسیدیم:
ما ذهنمان را کنترل میکنیم یا ذهن ما را کنترل میکند؟
در این مقاله راه تسلط بر ذهن و کنترل ذهن را ارائه میدهیم. دوستان یکی از ویژگیهای ذهن “تولید و پرورش افکار” است. ذهن این کار را بیوقفه و سرسختانه انجام میدهد. برخی از افکار معنادار هستند و به حل مشکلات منجر میشوند و برخی دیگر، با ترسی که ایجاد میکنند، ما را زمینگیر میسازند. بعضی از افکار به ما کمک میکنند تا کِشتی زندگیمان را به پیش برانیم و بعضی دیگر، ما را در انبوهی از خود سرزنشگریها و نفرتِ از خویشتن، به گِل مینشانند. ما افکارمان را مثل اخبار جدی میگیریم و واکنش نشان میدهیم. ما به 90درصد افکارمان “بـاور” داریم و همین امر ریشه بسیاری از دردها و رنجهایمان به شمار میرود. زمانِ حال، گرانبها و ارزشمند است.
در زمان حال است که احساسات تجربه میشوند، تصمیمها گرفته میشوند و تغییر امکانپذیر میگردد. اما جادوی ذهن، اغلب ما را فریب میدهد و ما را از زمان حال غافل میکند. در عوض، ما بیشترین لحظات زندگیمان را در گذشته به سر میبریم و به رنجشها و ناراحتیهای قدیمی، اشتباهات قبلی و قضاوتهای دردناکمان دربارهی خویشتن و دیگران میپردازیم. در این میان، چیزی که از دست میرود، لحظات حالِ زندگیمان است. گذشته، گاهی اوقات زیبا و بسیاری از اوقات هم ناراحتکننده است. گذشته جایی است که موفقیتها، فقدانها، اولین کنجکاویها و ناکامیهایمان را در آن تجربه کردیم.
کسی قرار نیست شما را مجبور به رهایی از زندان ذهن کند؛ شما میتوانید از لحظهبهلحظهی عشق و دوستداشتنی که در گذشته تجربه کردید لذت ببرید و یا ذکر مصیبتبار شکستهایتان را مرور کنید. هر طور که راحتید. قبلاً هم عرض کردم؛ بحثِ “انـتـخــاب” است. ولی اگر از گذشته و آینده خستهاید و دلتان میخواهد عمیقاً شادی را تجربه کنید، به خواندن ادامه دهید. لقب بسیاری از افکار ما “افـکار سـگــی” است.
افکار سگی، ارزیابیهای با قضاوتگونه و سرزنشگر، دربارهی خودمان یا دیگران هستند. همهی ما بارها در بسیاری از فیلمها شاهد این صحنه بودهایم که چگونه سگی پاچهی کسی را میگیرد و اجازه نمیدهد که او برود. فرد قربانی کمی بالا و پایین میپرد و سعی میکند تا سگ را از خودش جدا کند؛ اما این کار فقط باعث میشود که سگ، سفتتر و محکمتر او را بگیرد. افکار سگی هم دقیقاً همین کار را میکنند. این افکار ناگهان به ما هجوم میآورند، به آرامش ما، به زمان حال ما، به ذهن ما چنگ میاندازند و وجود ما را گرفتار حقارت، حیرت، خشم، نفرت، اتهام و سرزنش میکنند. بسیاری از دردهای ذهنی ما نشأت گرفته از قضاوتهای ماست. ما یاد نگرفتیم که نسبت به افکارمان خنثی باشیم؛ باید حتماً تکلیف افکارمان یکسره شود. یا مثبت میشوند و باعث ایجاد شادی، یا منفی هستند و باعث ایجاد هزار درد. ما انگار که “بـایـد” افکارمان را قضاوت کنیم. و تمامی قضاوتهای ما برخاسته از ایدهآل نگری دربارهی محیط، خودمان و دیگر افراد هستند.
هر چیزی که از ایدهآل مورد نظر ما کمتر باشد، زشت و دشمن تلقی میشود و دقیقاً در همین لحظات است که افکار سگی به ما هجوم میآورند. شما وارد یک مهمانی میشوید و در بین دهها نفر، یک نفر را میبینید که به شما نگاه میکند و نگاهش را مغرورانه و قدرتمندانه قضاوت میکنید(یعنی قصد حمله به شما را دارد) دقایقی از مهمانی میگذرد، شرایط طوری پیش میرود که شما چند لحظهای با همان فرد همکلام میشوید و ناگاه متوجه میشوید که اتفاقاً او فرد خاکی و مهربانی است. اشتباه فکر میکردید. دوباره قضاوتش میکنید (اینبار مثبت) در حین مکالمه با همان فرد، ناگهان او شخصی را در مهمانی به شما نشان میدهد و با الفاظ بد و مغرورانه او را به شما توصیف میکند. ناگهان ذهنتان یکه میخورد و در خود حس حقارت میکنید که چرا فاز این فرد را نمیفهمم. ما عادت کردیم به قضاوت. گفتم، انگار بایدی در کار است.
یکی از روشهای مهم برای درک چگونگی عملکرد ذهن، این است که یاد بگیریم آنچه را که میبینیم، میشنویم و یا احساس میکنیم، از قضاوت خود جدا سازیم.
اگر خلاصه بگویم:
قضاوتهای ما، واقعیت نیستند ولی ما آنها را جدی گرفته و واقعیت در نظر میگیریم. یکی از سرگرمیهای مورد علاقهی ذهن ما “داستـانسرایـی” است. داستانگوییِ ذهن ما، در واقع برای “علتیابی” وقایع است.
مثلاً:
دوستم قرار بود زنگ بزند، اما نزد …..داستانسرایی میکنیم….. حتماً میخواهد بگوید من مهم نیستم برایش و مرا آدم حساب نمیکند. دوستانم دیر به مهمانی آمدند …..داستانسرایی میکنیم….. حتماً میخواهند بگویند خیلی شیک و مغرورند و نباید زود بیایند.حالا من بیشتر منفیگویی دارم تا مثبت؛ آن هم به این دلیل که منفیها ماندگاری بالاتر و قدرت بالاتری در ذهن دارند، از کنار مثبتها خیلیخیلی سادهتر از منفیها رد میشویم ذهن به دنبال درک موقعیتهای مبهم است. سر درآوردن از کارهایی که اطرافیان انجام میدهند. در داستانسرایی ما اغلب اقدام به ذهنخوانی میکنیم. و اینکه دیگران دربارهی ما چه فکر و احساسی دارند، خیالپردازی میکنیم.
ذهن ما دقیقاً مثل یک ماشینِ داستانسازی عمل میکند و این کار را بیوقفه و به طور خودکار انجام میدهد.
خوب دقت کنید:
افکاری که به دنبال تشریح دنیای پیرامونمان هستند، اکثر اوقات صرفاً چیزی جز وهم و خیال نیستند. در بیشتر اوقات این داستانسراییِ ذهن ما، پیامدهای خطرناکی به دنبال دارد. چرا؟ چون ما داستان را میسازیم، باورش میکنیم و سپس بر مبنای آنها رفتار میکنیم.
مثال قبلی را در نظر بگیرید:
دوستانم دیر به مهمانی آمدند …..داستانسرایی کردیم….. حتماً میخواهند بگویند خیلی شیک و مغرورند و نباید زود بیایند. وقتی چنین فرضی را در ذهن خود داشته باشیم، نتیجتاً بخواهیم یا نخواهیم، 90درصد رفتارمان را طبق آن فرض، عمل میکنیم.
چگونه میشود؟ ممکن است با تأخیر به استقبال آنان برویم و خیلی سریع هم از آنها جدا شویم و تصمیم بگیریم که در طول مهمانی هیچ کاری به کار آنها نداشته باشیم (حالا که اینطور شد به هیچ عنوان رو نمیدهم و آدم حسابشان نمیکنم) اما اگر این داستانِ ذهن ما غلط باشد چه؟ ذهن ما به سختی میتواند بین واقعیت و خیال تمایز قائل شود. شاید شنیدهاید که اگر به یک لیموترش فکر کنیم که در دستانمان است و به آن کلی نمک میزنیم و حالا میخواهیم بخوریمش، دهانمان آب میافتد. در صورتی که اصلاً لیموترشی نیست. ما فقط به آن فکر کردیم. برای همین میگوییم ذهن ما به سختی میتواند بین واقعیت و خیال، تمایز قائل شود.
حالا ببینید ما چه داستانهایی میسازیم و ذهن ما آنها را باور میکند. برای همین حتی خود خداوند در قرآن فرموده:
“هر رنج و سختی که به تو میرسد، از جانب خود توست”
بخشی دیگر از نیروی ذهن ما به پیشبینی آینده و پیشگیری از خطراتِ احتمالی اختصاص دارد. صدای آهستهای مدام در سرمان زمزمه میکند: اگر امتحان را قبول نشوم چه؟ اگر درخواست مرا رد کند چه؟ اگر سرفههایی که میکنم علامت کرونا باشد چه؟ اگر قیمت بورس پایین بیاید و تمام سرمایهام را از دست بدهم چه؟ اگر آن دختر یا پسری که در حال نگاه کردن به من بود از من خوشش آمده بود و من نفهمیدم چه؟
در واقع ما سعی داریم و امیدواریم که با دوراندیشی و شفافسازی، کوره راه آیندهی خودمان را از گزند هر گونه خطر و تهدیدی دور سازیم. ولی مشکل دقیقاً زمانی پیش میآید که با مرور گذشته به پیشگویی آینده “عـادت” کنیم. در نتیجه زندگیمان به رشتهای از نگرانیهای ترسآور تبدیل میشود که ما را در حالت گوشبهزنگی مدام قرار میدهد.
توجه کنید:
برنامهریزی با پیشگویی تفاوت دارد. درست است که برنامهریزی هم همانند پیشگویی بر آینده تمرکز دارد، اما برنامهریزی به اضطراب منجر نمیشود. در برنامهریزی به جای اینکه مشکلات و احتمالات را پیشبینی کنیم و غرق در احساسات و هیجانات داستانهای ذهن خود شویم، به چگونگی حل آنها میپردازیم. در برنامهریزی ما به دنبال اقدامات اختصاصی برای تغییر شرایط و مقابله با مشکل هستیم؛ اما پیشگویی به گمانهزنی در مورد شدت مشکلات مربوط میشود. ما باید بین افکار پیشگویانه و افکار مربوط به برنامهریزی، تمایز قائل شویم. راهکار رهایی از افکار پیشگویانه هم این است که هر خطر احتمالی که پیشبینی میکنیم را به آن توجه کنیم و با ارائهی یک راهکار از آن بگذریم. در اصل به جای اینکه روی مشکل و احساساتی که از این مشکل قرار است به ما دست بدهد تمرکز کنیم، به راهکارش بیندیشیم و با شجاعت از آن بگذریم.خیلیخیلی ساده و سریع گفتم و رد شدم؛ قبلاً هم عرض کردم، مربی و استاد باید در تمامی این مراحل همراه شما باشد. بنابراین بهتر است اگر مسئلهای دارید یا با بنده یا با اساتید فن در میان بگذارید اما خیالپردازیها خیالپردازیها را میتوان یک مرخصی عالی از زندگی واقعی تلقی نمود. خیالپردازیهای عاشقانه، جنسی، موفقیتآمیز، جنگی و غیره همگی یک وجه اشتراک دارند: شما برای لحظاتی زمان حال را رها میکنید و به دنیای دیگری پناه میبرید. درست مثل اینکه گردشگر دنیای ذهن هستید.
برخی از خیالپردازیها مفیدند. باعث میشوند که هدف خود را در زندگی بیابیم و به زندگی خود سروسامان دهیم. اما خیالپردازیهایی نیز وجود دارند که زیانبخش هستند؛ آنها باعث میشوند تا ما دقیقهها و حتی ساعتها، احساساتی را تجربه کنیم که اصلاً واقعیت ندارند و در دراز مدت روی شخصیت ما تأثیر میگذارند. این خیالپردازیها کارِ انتخاب ما در دنیای واقعی را سخت میکنند. تغییر را برای ما دشوار میکنند. دیگر کمتر با آدمها و محیط کنار میآییم و خب تاوان این خیالپردازیها در دراز مدت “جامعهستیزی و افسردگی” ماست. راهحل بیرون رفت از این خیالپردازیها هم “تـوجـه” به محیط و زمان حال است. همین که وارد خیالپردازیهای آسیبزننده شدیم، توجه خود را بدون اینکه با خیالپردازی بجنگیم، روی اشیاء یا افراد یا ستایش خداوند معطوف میکنیم. ذهن تمایل به جابهجا شدن، به گذشته و آینده رفتن و از شاخهای به شاخهی دیگر حرکت کردن دارد. چون گرایش انسان به کمال است، ذهن نیز تمایل دارد به کمال برسد. بنابراین با نقص رابطه برقرار نمیکند و در صورتی که فایلهای ناقص، ناکامل و مبهم ذهنی، توسط فرد کامل نشود، ذهن برای رسیدن به یک رضایت درونی، سعی میکند به صورت خودکار و با صرف انرژی، به رفع ابهام بپردازد. در نتیجه، این تکالیف به مدت طولانیتری از ذهن و مغز انسان انرژی گرفته و باعث میشود که ما برای کارهای اصلی، انرژی و تمرکز کافی نداشته باشیم. نظیر رودخانهای که به دلیل انشعابات زیاد، به تدریج خشک میشود. هر کار ناتمام، تمرکز و عملکرد ما را به شدت کاهش میدهد. حال چه کنیم؟ در طول این مقاله، با ارائه چند راهکار سعی کردم مفهوم ذهنآگاهی را در ناخودآگاه ذهن شما بسازم.

