باورشناسی

باورشناسی

امروزه استفاده از کلمه‌ “بـاور” بسیار گسترش پیدا کرده است و این واژه را تا به این لحظه بارها و بارها شنیده‌ایم یا به صورت ناخودآگاه در هنگام مطالعه دیده‌ایم. بـاورهای ما، مسئله‌ای فوق‌العاده آینده‌ساز و حائز اهمیت است، که نقش بنیادینی را در رفتار، شخصیت، پندار و گفتارمان ایفا می‌نماید. بدون آشنایی با قواعدِ اصولیِ بـاور و مفاهیم پایه‌ای مندرج در آن، پدیدار شدن رویدادهای سعادت‌بخش و دلخواهمان، مطلقاً محقق نخواهد شد.

امروزه ، دوره‌های تخصصی زیادی در سطح جهان، برای باور داشتن در زمینه‌ی خاصی ارائه می‌شوند. کسانی که می‌خواهند در جنبه‌های مختلف زندگیِ خود پیشرفت حاصل کنند، متوجه شده‌اند که باید به دنبال تقویت یا تغییر بـاورهای خود بروند. حال می‌خواهیم بدانیم “بـاور” چیست که می‌تواند عامل موفقیت یا شکست انسان باشد.

“بـاور” یک فکر یا فکرهایی است در مورد یک سوژه، که به طرق مختلف در ذهن ما پدیدار شده‌اند و ما از یک جایی به بعد دائماً آن سوژه و افکار مربوط به آن سوژه را در ذهن خود مرور می‌کنیم. یا این‌که در مواجه با یک سوژه، افکاری که در گذشته، در شرایط مشابه، نسبت به این سوژه داشته‌ایم، در ذهنمان باز شده و به ما یادآوری می‌شوند و ما مبنای درک و رفتار خود را بر اساس این افکار می‌چینیم.

این روند پدیدار شدن یک یا چند فکر در راستای یک سوژه، و تکرار آن افکار ، و ادامه دادن و شاخ و برگ اضافی دادن به آن افکار، همگی با هم موجب می‌شوند تا آن سوژه را با آن افکارِ مربوط (که یا مثبت هستند یا منفی)، وارد ضمیر ناخودآگاه‌مان کنیم. حال این افکار که وارد ضمیر ناخودآگاه ما شدند، فشرده شده و به یک “بـاور” تبدیل می‌شوند. یعنی هر باوری، متشکل از یک یا چندین فکر است و مجموع تمام افکاری که در یک راستا قرار می‌گیرند، “بـاور” نامیده می‌شوند. و دقیقاً این‌جاست که زندگی و آینده‌ی ما، دستخوش تغییر قرار می‌گیرد. چون زمانی که یک باور در ضمیر ناخودآگاه ما شکل گرفت، ما دیگر افکار فشرده شده‌ی آن را نمی‌بینیم (چون دسترسی به ناخودآگاه برای ما سخت است) اما انرژی برخواسته از ناخودآگاه در روند تصمیم‌گیری‌ها و زندگی ما تأثیر خواهد گذاشت.

به عبارت ساده‌تر، منبع هر کدام از “رفـتـــارهـای” ما، “ناخودآگاه” ماست. و این منبع را ما پر کرده و مشخص کرده‌ایم. “بـاور” یک نگرش است؛ یک ذهنیت، که لزوماً هم صحیح نیست. اما زمانی که افکار تشکیل دهنده‌ی یک باور توسط ما پذیرفته یا رد می‌شوند، اجازه می‌دهیم تا به وجود ما قالب دهند. یعنی باورهای ما تبدیل به یک عینک جهان‌بینی می‌شوند و ما تمام زندگی را با این عینک‌ها می‌بینیم.

بد نیست از امیر مؤمنان عـلــی(ع) سخنی را در این زمینه، یک‌بار دیگر مرور کنیم.

مـراقـب افـکارت بـاش کـه رفـتـارت مـی‌شـود.

مـراقـب رفـتـارت بـاش چـون گـفـتـارت مـی‌شـود.

مـراقـب گـفـتـارت بـاش کـه عـادتـت مـی‌شـود.

مـراقـب عـادتـت بـاش چـون شـخـصـیـتـت مـی‌شـود.

مـراقـب شـخـصـیـتـت بـاش چـون ســرنـوشـتـت را مـی‌سـازد.

“Belief”یا همان “بـاور” به معنای اعـتـقــاد و یک عـقـیــده است که ما نسبت به یک موضوع داریم و در راستای این اعتقاد “عـمـل” می‌کنیم. حال این اعتقاد، می‌تواند در مورد هر چیزی باشد. دقت کنید: زمانی یک فکر و نگرش در ذهن ما تبدیل به یک باور می‌شود، که بارها و بارها برای ما تـکــرار شده باشد، با منطقِ ذهنی ما گره خورده و جزئی از نظام فکری و ذهنی ما شده باشد.

باور به یک موضوع، اغلب از رفتارهایی که به صورت ناخودآگاه بروز می‌کند مشخص می‌شود” بـاور” نوعی پیش‌نمایش ذهنی از یک موضوعی است که قرار است اتفاق بیفتد، طوری که در رویدادهای مختلف زندگی چه رفتاری از ما بروز داده خواهد شد، مربوط به باورهای ماست. و ایـن بـاورهـا از تــکـرار مـداوم یـک تـفـکــر در طـول زمــان رخ مـی‌دهـد.

زمانی که فردی به یک باور می‌رسد و در رابطه با یک موضوع، رفتاری از خود نشان می‌دهد، نسبت به رفتار خود مـعـتـقـد است و مطمئن است که این نحوه‌ی برخورد با رویداد، هـمـان‌طـوری که او انجام می‌دهد، درست است. در اصل، ما به باورهای خود یـقـیـن داریم و برای همین است که این باورها، زندگی ما را هدایت می‌کنند و سرنوشت ما را می‌سازند.

“بـاور” فرضیه‌ای است که توسط ذهن ما درست تلقی می‌شود و ما برای اثبات این باورها، به شواهد و رفتارهای مربوط متوسل می‌شویم. بسیاری از تصمیم‌گیری‌های ما نشأت گرفته از باورهای ماست.

نکته‌ی بسیار بسیار مهم این است که: باورهای ما، سال‌های سال، توسط خانواده، مدرسه، رسانه‌ها و مطبوعات و جامعه، برنامه‌ریزی شده‌اند و ما همان رفتارهایی را که از آن باورها نشأت می‌گیرد انجام می‌دهیم. در حالت کلی، بسیاری از دانشمندان معتقدند که انسان‌ها از دو طریق به باور می‌رسند:

اول از طریق اطـرافـیـان و مـحـیـط

دوم از طریق تـجـربـیـات شـخـصــی

اجازه بدهید اول در رابطه با دسته اول، یعنی باورهایی که از طریق اطرافیان و محیط به وجود می‌آیند، صحبت کنیم.

به این داستان واقعی خوب توجه کنید: زمانی‌که فیل‌ها کوچک هستند، یک طناب به پای آن‌ها بسته می‌شود و وقتی بچه فیلِ کوچک می‌خواهد به جای دیگر برود، متوجه می‌شود که یک طناب به پایش وصل است و به او اجازه نمی‌دهد از جایی ‌که در آن است بیشتر از چند متر فاصله بگیرد. فیل کوچک تلاش می‌کند تا بتواند طناب را پاره کند اما موفق نمی‌شود؛ زیرا هنوز کوچک است و از پسِ پاره کردن یک طناب محکم برنمی‌آید. فیلِ کوچک کم‌کم بزرگ می‌شود؛ به حدی بزرگ که می‌تواند با چند حرکت، بزرگترین درختان را از ریشه دربیاورد. اما آن فیل هنوز هم پایش به همان طناب کوچک وصل است و از محدوده‌ای که برایش در نظر گرفته‌اند خارج نمی‌شود. دلیل این موضوع چیست؟ حتماً با تعریفی که در ابتدای متن از مفهوم “بـاور” ارائه دادیم، می‌دانید که موضوع به باورِ فیل برمی‌گردد. فیل باور کرده است که: «نمی‌تواند طناب را پاره کند!» این موضوع از زمانی‌که بچه فیلِ کوچکی بود در ذهنش نقش بسته است. باوری که در کودکی به فیل القا شده است، در بزرگسالی هم باعث محدودیت و زندانی بودن آن شده. ممکن است بپرسید که فیل بیچاره چه کاری می‌تواند برای آزادی خود انجام دهد؟ در جواب این سوال باید بگویم که فیل تنها زمانی می‌تواند طناب را پاره کرده و آزادی خود را بدست بیاورد، که “بـاورش” در مورد پاره کردن طناب تغییر کند.

حال در رابطه با انسان‌ها چند مثال بزنم. در یک خانواده، پدر اعتقاد دارد که پول درآوردن کار سختی است. پدر، بیشتر اوقات از “نداری و فقر” می‌گوید. از گرانی نالان است. برای هر چیزی ابتدا قیمت را می‌سنجد و خب معمولاً اقلامی با کیفیتِ خیلی‌خوب را تهیه نمی‌کند. فرزندی که در این خانواده در حال رشد کردن است، کم‌کم تأثیر می‌گیرد و به این نتیجه می‌رسد که “پول بسیار مهم است و خانواده‌ی او پول کمی دارند” و باز به این نتیجه می‌رسد که “باید برای به دست آوردن پول زیاد، خیلی‌خیلی تلاش کرد” هر موقع این فرزند پولی به دست می‌آورد، نگران است که مبادا تمام شود (چون تمام مدت زندگی به او القا کردند از پول‌هایت مراقبت کن، ولخرجی نکن، اینو نخر، اونو که گرونه نخور، پولات تموم میشه دیگه نداریاااا) و در نهایت، بیشتر ذهن این فرزند در گیرودار “دارایی و فقر” است و بی آن‌که بداند، باورِ پدرش را زندگی می‌کند.

دوستان من: زمانی که یک نوزاد متولد می‌شود، ذهنش خالی از هرگونه باوری است. وقتی نوزاد شروع به رشد می‌کند و کم‌کم یاد می‌گیرد غذا بخورد، راه برود و حرف بزند، قسمت‌های مختلفی از مغز و ذهن این کودک، آرام‌آرام شروع به شکل‌گرفتن می‌کند. کودک را که دیده‌اید؛ هیچ ترسی ندارد و در شجاعت کامل، به هر چیزی که بخواهد دست می‌زند (مثلاً به قابلمه‌ی داغ دست می‌زند، با پریز برق بازی می‌کند) یا وسط خیابان می‌دود و او هیچ تعریفی از درست و اشتباه بودنِ کارها ندارد. در این شرایط، پدر و مادر هستند که سعی می‌کنند کودک را از هر خطری، در امان نگه دارند. آن‌ها به فرزندانشان یاد می‌دهند که به چیزهای داغ دست نزنند، سمت پریز برق نروند، وسط خیابان نپرند و این‌گونه است که اولین باورهای کودک شکل می‌گیرد.

خـانواده، اولین کانـون ایـجـادِ بـاور در فـرزندان است که تأثیر بسیار بسیار قدرتمندی در سرنوشت فرزندان می‌گذارند. پس از خانواده، مدرسه است؛ سپس رسانه‌ها و جامعه. زمانی که در یک خانواده، فرزندی می‌خواهد یک لیوان را، یا یک بشقاب را جابه‌جا کند و والدین فوراً از دستش می‌گیرند و به او می‌گویند که خطرناک است (می‌شکنی، تو نمی‌توانی، تو نباید این کار را بکنی و غیره) که این ساده‌ترین مثال‌هاست؛ در واقع والدین این فرزند، نمی‌دانند که در حالِ شکل دادنِ اولین باورهای فرزندشان هستند.

و این باورها به این شکل است:

“تو از پسِ کارهایی به این کوچکی هم بر نمی‌آیی” و بی‌مسئولیتی را ناخودآگاه و ناخواسته به فرزندشان آموزش می‌دهند. وقتی فرزندی در جمعی می‌خواهد بازی کند و صحبت کند، و والدین او را سرزنش و دعوا می‌کنند که: “بچه تو جمع بزرگترها حرف نمی‌زند، ساکت باش، مؤدب باش” نمی‌دانند که در حالِ ایجادِ یک باور هستند. و آن بـاور این است که: “تو در این جمع ارزشی نداری و نباید مورد توجه قرار بگیری” حال، این کودک در آینده از خودسانسوری عذاب خواهد کشید، احساساتش را نمی‌تواند بروز دهد، خجالتی و کم‌حرف و ضعیف در روابط می‌شود.

آری…

می‌بینید چه وحشتناک است؟

تازه من مثال‌های خیلی ساده زدم، بماند که خانواده چه آسیب‌های بسیار بسیار بزرگتری را به فرزندان خود زدند، با گمان این‌که در حال تربیت و مراقبت از فرزندان خود هستند. چون به رفتار و تربیت خود باور دارند. و این است قدرتِ باور. خدا ببخشد.

هنگامی که به کودکی گفته می‌شود: “این کار را نکن، تو نمی‌توانی، تو بلد نیستی، تو خراب‌کاری، تو بیشعوری، خنگی، بی‌دقتی و غیره” از همان موقع است که کودک با شنیدن این جملات، یاد می‌گیرد که باید این باورها را داشته باشد. بعضی از پدر و مادرها فکر می‌کنند خیلی بلد هستند، به تربیت خود یقین دارند و آداب مؤدب بودن و موفق شدن را به سخت‌ترین حالت ممکن به فرزندان خود “تـحـمـیــل” می‌کنند. با بایدها و نبایدهای خود. نمی‌دانند که “تحمیل” هر چیزی (چه مثبت و چه منفی) آینده و نتیجه‌ی خوبی نخواهد داشت.

فرزندی که از کودکی یاد گرفته دعوا نکند و اگر کسی با او دعوا کرد و به او فحش داد، او کاری نکند و به مدیر و پدر و مادر خود بگوید، این کودک در آینده نیز نخواهد توانست نه بگوید و نمی‌تواند از حق خود دفاع کند و دائم زیر سلطه‌ی دیگران خواهد بود و حتی در ارتباط با هر کسی (چه جنس مخالف و چه جنس موافق) این‌طور می‌بیند که باید طرف مقابلش همیشه کنارش باشد و به اولین جنس مخالفی که حمایت و عشق خودش را به او اعلام می‌کند وابسته شده و شکست، پشتِ شکست، برای او آغاز می‌شود.

چون مستقل بودن را نیاموخته است. این تربیت و ادب نیست. ظلم است در حق فرزندانمان و مجازاتش را خواهیم دید. در این زمینه، یکی از مطرح‌ترین روان‌شناسانِ دنیا، به نام “فروید” می‌گوید: “قبل از این‌که به خود شک کنید که شاید ضعیف و افسرده هستید یا اعتماد به نفسِ کافی ندارید، یا موفق نیستید، بهتر است مطمئن شوید که اطرافتان را آدم‌های احمق پر نکرده باشند”

برویم سراغ باورهای دسته‌ی دوم: باورهایی که از تجربیات خودِ فرد به دست می‌آید.

با مثال‌های حقیقی جلو می‌رویم: گاهی اوقات انسان، خودش را برای انجام کاری، ناتوان می‌بیند. او می‌داند که برای انجام آن کار باید از خیلی وقت پیش شروع می‌کرد و اکنون دیگر نمی‌شود. این یک نمونه باورِ اشتباه است. این نوع باور، انسان را محدود می‌کند و به او القای ناتوان بودن می‌کند.

گاهی اوقات انسان باوری را در ذهن خودش پرورش می‌دهد که او را “نـااُمـیـد” می‌کند. دختران یا پسرانی که فکر می‌کنند زشت هستند و حتی چون بعضی‌ها به آن‌ها گفتند زشتی دیگر به یقین رسیدند و باور زشت بودن دارند، برای ارتباط با جنس مخالف خود قدم از قدم برنمی‌دارند و حتی اگر کسی پیش‌قدم شود، آن‌ها خود را ضعیف، حقیر و نالایقِ آن عشق می‌دانند (در اصل باور نمی‌کنند) چون باوری در مورد رابطه دارند و یکی از قدرتمندترین افکار تشکیل دهنده‌ی آن باور “زیـبـا بـودن” است و چون این افراد باوری دیگر بر زشت بودن خود دارند، ناامید شده و باز شکست، پشتِ شکست. حال اگر کسی پیدا شود، یا خداوند نوری از حکمت بر دل این افراد بیندازد تا این باور در این افراد ریشه‌کن شود، محدودیت‌ها برداشته شده و این افراد نیز طعم شیرین عشق و همدم داشتن را می‌چشند.

بعضی اوقات هم انسان‌ها توانایی انجام کاری را دارند؛ از انجامِ کار و رسیدن به موفقیت هم ناامید نیستند اما دائماً می‌گویند نمی‌دانم چرا نمی‌شود. نمی‌شود که به سمتش بروم. معمولاً دلیل این رفتار به باورِ “بـی ارزش بـودن” برمی‌گردد. خیلی ریشه‌ای است. یا آن موضوع را ارزش‌دار نمی‌دانند، یا خود را ارزشمند نمی‌بینند.

مثلاً فرض کنید من اعتقاد دارم با این‌که خجالتی هستم، می‌توانم سخنرانی را یاد بگیرم و از این کار نترسم و با جسارت مثبت آن را انجام دهم. حال اگر قدم از قدم برنمی‌دارم، یا کاملاً به ارزش سخنرانی پی نبردم یا صدا و فکری در اعماق وجودم می‌گوید سخت است، در ثانی برای چه اصلاً این همه وقت بگذارم، نیاز ضروری نیست، تازه کمی قیافه‌ام هم زشت است، ولی باز فکری دیگر می‌گوید نه بابا مهم نیست، بخواهم انجامش می‌دهم. زمانی که سیلی از افکارِ با معنیِ ارزش‌دار در مقابل افکار بی‌معنیِ بی‌ارزش قرار می‌گیرند، عملِ ما خنثی می‌شود. این قدرتِ افکار و باور است. تحت هر شرایطی باید خودمان را ارزشمند بدانیم و لایق بهترین‌ها.

دوستان خوبم، همراهان عزیزم:

به قول دکتر ویلیام جیمز، “بـاور” واقعیت را خلق می‌کند.

مقالات مرتبط …

باورشناسی بخش سوم

باورشناسی بخش سوم

باورشناسی بخش سوم باورهای ما، با “تـلـقـیـن” هم رابطه‌ی مستقیم دارند. “تـلـقـیـن” فرآیندی قدرتمند و روان‌شناختی است؛...

باورشناسی بخش دوم

باورشناسی بخش دوم

باورشناسی بخش دوم به طور کلی، باورها را “پس از” شکل‌گیری، می‌توان در دو دسته طبقه بندی کرد: یکی باورهای مثبت و دیگری...